دلـــــنوشتــه های بیـــــــدل

و گریه من هنگام تولد....اغاز قصه تنهاییم بود...

وداع..........

الان صبح روزه عیده.....

الان از نماز برگشتیم....

با یه حالت عجیب....

مردم خوشحال از رسیدن عید بهم تبریک میگن...

اما دلتنگی رمضان....

سحر، افطار، شب های قدر. باید وداع کنیم.

رمضان چقدر مبارک بودی

باتو مسجدهامون چراغش روشن شد...

یتیم و فقیر از تو بی بهره نموندن...

ای ماهی که طراط مستقیم با تو هموار تر بود

حالا که رفتی نزد خدا شفاعت کن برامون...

خیری نصیبم بشه که بازم شب های قدرو درک کنم.

بازم سحرهارو ببینم.....و روشنای افطار......

حالا که سفرت رو جمع کردی و رفتی، دلتنگمون کردی...!

گفتم وداع ناخدآگاه یاد یه وداع افتادم

یه وداع آتشین،سخت و جگرسوز....

یادمه که واسمون میخوندن....

آمد مقابل خیمه ها با تن خسته و زار و نحیف

یا زینب یا ام کلثوم یا سکینه یا رباب علیکن منی السلام.....

یعنی عزیزان من وقت خداحافظی رسیده بیاید آقاتون رو ببینید

و آه زینب زینب زینب چه بر تو گذشت و چه آتشی بر جگرت افتاد

امان از ان دل پر درد امان از آن لحظه استیصال....

 

 

عشق تو هست آتش و نیزار زینب است

[ جمعه 18 مرداد 1392برچسب:عشق,رمضان,عید,زینب,حسین,وداع,افطار,سحر, ] [ 9:27 ] [ BIDEL ] [ ]

گفتن ندارد......

گفتن ندارد............

کوچه شلوغ و جای یک سوزن ندارد..

نامرد مردم.....

حق علی و فاطمه خوردن ندارد....

مادر به خود گفت....

شاید کسی کاری به کار زن ندارد.

من از نبی ام ...

حتما کسی کاری به کار من ندارد..

افتادن زن....

در پیش چشم دیگران دیدن ندارد..

برخیز مادر ...

زینب پناهی غیر این دامن ندارد....

 

 

 

وقتی حسینت.....

در لحظه ی گودال پیراهن ندارد

 

 

 

[ چهار شنبه 16 مرداد 1392برچسب:علی,فاطمه,حسین,زینب,کوچه,گودال,پیراهن,شلوغ,پناه, ] [ 21:43 ] [ BIDEL ] [ ]