نومیدی
و گریه من هنگام تولد....اغاز قصه تنهاییم بود...

................................

امشب چقدر شب سختیه

امشب تنهایی رو هزار بار بیشتر حس می کنم

فهمیدم چقدر بی ارزشم......

وقتی خواهش های من انقدر پی در پی

همش بی ثمر

فقط دنیا گفت

نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

نـــــــــــــــــــــــــــــه!

امشب فهمیدم چقدر تنهام

و چقدر غریب

هوای این غربت نفس کشیدنش سخته

حتی دنیا هم مضایقه می کنه ازین که من

زنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده باشم

وقتی بقیه رو میبینم که انقدر راحت دل می برن

حسودیـــــــــــــــــــــــــــــــــــم میشه

با خودم میگم من چی کم دارم

اما هیچ وقت حل نشد

در بحبوحه این شب های سرد غربت زا

که از همه پس زده شدم

که هیچ کس حتی به اندازه یک نفــــــــــس کشیدن هم

به خودش اجازه نمیده به من فکـــــــــــــر کنه

بازم به یاد تو میفتم

مــــــــــــــادر سادات

چون دیگه کســـــــــــــــــی رو ندارم

و به این دلخوشم

که شاید تو بیای 

و این دل سرکــــــــــش و تنهارو

در بیاری ازین بی قـــــــــــراری

تا به آرامش برسم

آرامش ابــــــــــــــدی............!

 

__________________

 

یا فاطمه اشفعی لنا

 



ارسال شده در تاریخ : شنبه 02 شهریور 1392 :: 22:43 :: توسط : bidelgham

درباره وبلاگ
نومیدی
بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند... قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد... عشق رازی ست که تنها به خدا باید گفت.... چه سخن ها که خدا با من تنها دارد...
نويسندگان
پيوندها

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید