دلـــــنوشتــه های بیـــــــدل

و گریه من هنگام تولد....اغاز قصه تنهاییم بود...

شهــــــــــــــــــریار

پیـــــرم و گاهــی دلم یاد جوانـــــی می کند

بلبل شـــوقم هوای نغـــــمه خوانی می کند

_______________________

همــتم تا میــــرود ساز غزل گیــــرد به دست

طاقتم اظــــهار عجـــــز و ناتـــوانی می کــند

_______________________

بلبلی در سیـنه می نالد هنوزم کـــاین چمن

با خزان هم آشــتی و گــل فشــانی می کند

_______________________

ما به داغ عشـــــق بازیها نشســـتیم و هنوز

چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند

_______________________

نای ما خامــــش ولی این زهره شیطان هنوز

با همــــان شور و نوا دارد شبـــــانی می کند

_______________________

گر زمـــــــین دود هوا گردد همــــــــانا آسمان

با همان نخــــوت که دارد آســـمانی می کند

_______________________

سال ها شد رفته دمــسازم ز دست اما هنوز

در درونم زنــــــده است و زندگـــانی می کند

______________________

با همه نســــــــیان تو گویــی کز پی آزار من

خاطرم با خاطـــــــرات خود تبــــانی می کند

______________________

بی ثمر هرســــاله در فکر بهـــــــــارانم ولی

چون بهاران می رسد با من خـزانی می کند

_____________________

طفل بودم دزدکی پیر و علیـــــــــلم ساختند

آنچه گردون می کند با ما نهـــــانی می کند

_____________________

می رسد قرنی به پایان و سپـــــــهر بایگان

دفـتر دوران ما هم بایــــــــگانی می کنـــــد

_____________________

شــــــــهریارا گو دل از ما مهـربانان مشکنید

ورنه قاضی در قضا نامهـــــــــربانی می کند

شـــــــــــهریار

_______________

یادش بخیر


[
] [ ] [ BIDEL ] [ ارسال نظر(1) ]

آرامــــــــــــش

................................

امشب چقدر شب سختیه

امشب تنهایی رو هزار بار بیشتر حس می کنم

فهمیدم چقدر بی ارزشم......

وقتی خواهش های من انقدر پی در پی

همش بی ثمر

فقط دنیا گفت

نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

نـــــــــــــــــــــــــــــه!

امشب فهمیدم چقدر تنهام

و چقدر غریب

هوای این غربت نفس کشیدنش سخته

حتی دنیا هم مضایقه می کنه ازین که من

زنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده باشم

وقتی بقیه رو میبینم که انقدر راحت دل می برن

حسودیـــــــــــــــــــــــــــــــــــم میشه

با خودم میگم من چی کم دارم

اما هیچ وقت حل نشد

در بحبوحه این شب های سرد غربت زا

که از همه پس زده شدم

که هیچ کس حتی به اندازه یک نفــــــــــس کشیدن هم

به خودش اجازه نمیده به من فکـــــــــــــر کنه

بازم به یاد تو میفتم

مــــــــــــــادر سادات

چون دیگه کســـــــــــــــــی رو ندارم

و به این دلخوشم

که شاید تو بیای 

و این دل سرکــــــــــش و تنهارو

در بیاری ازین بی قـــــــــــراری

تا به آرامش برسم

آرامش ابــــــــــــــدی............!

 

__________________

 

یا فاطمه اشفعی لنا

 


[
] [ ] [ BIDEL ] [ ارسال نظر(0) ]

حدیث 1

قالت فاطمة سلام الله علیها:

یا رسول الله دخل علیّ نساء من قریش و

قلن لی زوّجتک رسول الله من فقیر لا مال له.

فقال صلّی الله علیه و آله لها:

والله یا بنیّة ما الوتک نصحاً ان زوّجتک اقدمهم

سلماً و اکثرهم علماً و اعظمهم حلماً.

یا بنیة انّ الله عزوجل اطلع فی الارض اطلاعة

فاختار من اهلها رجلین.

فجعل احدهما اباک و الآخر بعلک.

حضرت زهــــــرا سلام الله علیهــــــا:

ای رسول خدا جمعی از زنان قریـــش بر من وارد شدند

و گفتند: پیــــامبر تو را به ازدواج کسی در آورده است

که سرمـــــــایه ای ندارد.

رسول اکرم(ص) در جواب فرمودند:

قسم به خدا دخـــــترم در خیرخواهی تو کوتاهی نکردم

که تو را به اولین مسلمان، عالمــــــترین و بردبارترین

اشـــــــخاص تزویج نموده ام.

دختـــــــرم!

همــــانا خداوند بزرگ نگــــاهی به زمین افکند

و از اهل آن دو نفـــــــــر را برگزید.

یکی از آن دو نفــــر پدرت و دیگری شوهر توست.

______________________

بحارالنوار، جلد 43، صفحه 133


[
] [ ] [ BIDEL ] [ ارسال نظر(0) ]

درد دل امیرالمومنـــــــین با حضرت زهـــــــــرا 2

چه شبی است امشـــــــــــب!

.....

پس آب بریز اسماء...!

کاش آبی بود که آتش این دل سوخـــــــته را خاموش می کرد...

ای اشک بیــــــــــــــا..

بیا که اینجاست جای گریســــــــتن...

فرشتگان که به قدر من فاطــــمه را نمی شناسند...

به اندازه من با فاطمه دوست نبودند...

مثل من دل در گروی عشـــــق فاطمه نداشتند

ضجــــــــه می زنند...

مویــــــه می کنند....

تو برای گریستن سزاوارتری ای علی!

که فاطمه، فاطمه تو بوده است....

که فاطمه، فاطمه تو بوده است....

که فاطمه، فاطمه تو بوده است....

ای وای این تورّم بازو از چیــــست؟

این همان حکایــــت جگرسوز بازو و تازیانه است...

خلایق باید سجــــــــده کنند به اینهمــــــه حلم..

به این همه صبـــــــــــوری...

زهرای من!

گفتی بدنت را از روی لبـــــاس بشویم؟

برای بعد از رفتــــنت هم باز

ملاحظــــه این دل خسته را کردی؟؟

ادامــــــه دارد.....

___________________

 

 

فاطمه، فاطمه علی

 


[
] [ ] [ BIDEL ] [ ارسال نظر(0) ]

غربت

سلام ....

میدونم من زیاد خوب نمی نویســم.

بعضــــیام بهم گفــــتن مزخرفه

خوب حتمــــا  مزخرفه

چون حال خودمـــــه....

هوای غربت خیلی سرده...

و تحمل این سرما سخـــت....

دلم تنگ شده برای یک خنـــــده..

خنـــــده ای که از ته دل باشه..

خستم از این که دهـــــنم رو بزور باز کنم

که بقیه ببیــــــنن من خوشــــحالم

از این خنده های تلـــــــخ...

خدا رو شکـــــر میکنم که هنوز یه دلگرمی واسم مونده

اونم روضــــــه های کوچه هست...

دردودل با مـــــادری که هنوز ندیدمش

هنوز چشم انتـــــــظارشم..

اسم ابی عبـــــدالله...

گودال...

زینبــــــــــ...

 

________________________

و سیعـــلمو الذین ظلــــموا ایّ منقلبٍ ینقــــلبون


[
] [ ] [ BIDEL ] [ ارسال نظر(0) ]

تسلـــــــیت

انا لله و انا الیه راجعون

درگذشت مرحوم مغفور بزرگ خاندان 

کربلائی سلمان رجب پور 

را به بازماندگان آن مرحوم تسلیت عرض می کنیم

از خداوند بزرگ برای آن روح بزرگ علو درجات و برای 

بازماندگان از درگاه باری تعالی صبر و شکیبائی

مسئلت می نمایم.

از خداوند می خواهیم روح را با فاطمه زهرا محشور نماید.

 

ولنبلونکم بشیء من الخوف و

الجوع و نقص من الاموال

و الانفس والثمرات و بشّر الصابرین

_______________________

بیدل.نوه آن مرحوم


[
] [ ] [ BIDEL ] [ ارسال نظر(0) ]

post

 

 


[
] [ ] [ BIDEL ] [ ارسال نظر(1) ]

دلتــــــــنگی

زهرا جان...!

مادرجان...

بیا...

بیا و دست نوازش مادرانه ات را بر سرم بکش

دارو ندارم از این دنیا یک قلب شکسته است

با تنی زار و نحیف.........

فکری پریشان...

چشمانی همیشه خیس....

شده ام مرده ای که راه می رود...

گلایه ای از دنیا ندارم...

هرچند به زمین کوبیدن مرا می خواهد

اما مادری چون تودارم...

و دلی تنگ برای تو...

که از هرجا که گرفت....

همانند بچه ای نازک دل شکایتش را

برای تو می آورم.

و چه خوب شنونده ای هستی

برای حرف هایی که برای همه تکراری بود و هست

هنوز هم آن چادر خاکی پناه ما دلشکسته هاست.

ای مادر خوبیها دریاب که جز تو همدمی ندارم.

_________________

دلتنگم و دیدار تو درمان من است

 


[
] [ ] [ BIDEL ] [ ارسال نظر(0) ]

درد دل امیرالمومنـــــــین با حضرت زهـــــــــرا

چه شبی است امشب خدایا!

این بنده تو هیچ گاه انقدر بیتاب نبوده است!

این دل و دست و پا هیچ گاه انقدر نلرزیده است...

این اشک انقدر مدام نباریده است...

چه کند علی........

با این همه تنهایی!!!

ای خدا.........

در سوگ پیام آور تو که سخت ترین مصیبت عالم بود

دلخوش به فاطمه بودم....

می گفتم گلی از این گلستان در این گلخانه هنوز

به یادگار مانده است.

اما اکنون چه بگویم...

این همه تنهایی را کجا ببرم...

این همه اندوه را با که قسمت کنم؟؟؟؟

فاطمه در این دنیا برای من حقیقت کوثر بود...

او با وجود تشنگی، گرسنگی،خستگی، جراحت، 

کسالت و خستگی به راستی معنا نداشت...

تکنون با رفتن او من خستگی های گذشته ام را

نیز بر دوش خود احساس می کنم.

چگونه من بدن نازنین این عزیز را شستشو کنم.

اگر تغسیل فاطمه به اشک چشم مجاز بود، 

آب را بر بدن او حرام می کردم.

حیف است این جسم آسمانی در خاک...

حیف است این پیکر ثریائی در ثری...

حیف است این وجود عرشی در فرش...

اما چه کنم این سنت دست و پاگیر زمین است.

و از تبعات زندگی خاکی....

ادامه دارد...........

_____________________________

 

 

اجرک الله یا امیرالمومنین

 

 


[
] [ ] [ BIDEL ] [ ارسال نظر(0) ]

حدیث نــــــــــور

از جابربن عبدالله انصاری صحابی پیغمبر (ص) منقول است که:

مردی از اعراب مهاجر که فردی فقیر و مستمند بود

پس از نماز عصر از رسول خدا (ص) طلب مساعدت و کمک نمود.

آن حضرت فرمود که من چیزی ندارم. سپس او را به خانه فاطمه(س)

که در کنار مسجد و در نزدیکی خانه رسول اکرم(ص) قرار داشت راهنمایی نمود.

ان شخص به همراه بلال به خدر خانه حضرت فاطمه(س) رفتند و بر اهل بیت

رسول خدا سلام کرد و عرض حال نمود. حضرت زهرا با این که سه روز بود خود

و همسر و پدرش در نهایت گرسنگی به سر می بردند، چون از حال فقیر آگاه شد 

گردنبندی را که فرزند حمزه دختر عموی آنحضرت به ایشان هدیه داده بود و در نزد 

آن بزرگوار یادگار ارزشمندی به حساب می آمد از گردن باز نمود و به اعرابی 

فرمود:این را بگیر و بفروش؛ امید است خداوند بهتر از آن را نصیب تو فرماید.

اعرابی گردنبند را گرفت و نزد رسول خدا بازگشت و شرح حال را گفت.

پیامبر از شنیدن ماجرا متأثر گشت و اشک از چشمان مبارکش فروریخت.

و به حال اعرابی دعا فرمود.عمار یاسر از جای برخاست و اجازه گرفت

و در برابر اعطای غذا، لباس، مرکب و هزینه سفر اعرابی آن گردنبند را

از او خریداری نمود. پیامبر از اعرابی پرسید: آیا راضی شدی و او در مقابل

اظهار شرمندگی و تشکر کرد. عمار گردنبند را گرفت و در پارچه یمانی پیچید

آنرا معطر کرده به همراه غلامش به پیامبر هدیه داد. غلام به نزد پیامبر آمد

و جریان را باز گفت.حضرت رسول غلام و گردنبند را به فاطمه(س) بخشید

غلام به خانه صدیقه اطهر آمد. زهرا سلام الله علیها گردنبند را گرفت و 

غلام را در راه خدا آزاد نمود. گویند غلام در این هنگام تبسم نمود.

هنگای که علت را جویا شدند گفت: چه گردنبند با برکتی بود

گرسنه ای را سیر کرد، برهنه ای را پوشانید،پیاده ای را صاحب مرکب، 

فقیری را بی نیاز و غلامی را آزاد کرد و سرانجام به نزد صاحب خویش بازگشت.

 

 

___________________

صلّی الله علیکِ ایّتها الصّدیقةُ الطّاهره

 

 

 

 

 


[
] [ ] [ BIDEL ] [ ارسال نظر(1) ]