نومیدی
و گریه من هنگام تولد....اغاز قصه تنهاییم بود...

 

 

زینب جان! ارام باش دلت درد دارد؟ میدانم که دختر چقدر به پدرش دل می بندد.غمگین نباش ببین هنوز حسن و حسین کنارت هستند، هنوز عباس داری. بی تابی نکن مگر نمی دانی که پدر بی قراریت را می بیند غمگین می شود. صبر داشته باش سر نوشت تو این بود که ام المصائب شوی.هنوز مانده باید تشتی از پاره های جگر را ببینی و تحمل کنی باید روی تپه بایستی و شاهد پرپرشدن برادر باشی باید تاب دیدن سرها روی نیزه را داشته باشی باید خطبه بخوانی بچه ها را ارام کنی باید سر را که در تشت طلا گذاشتند پاهایت یارای استادن داشته باشد تا با کلام علی کاخها ویران کنی.هنوز که اول راه است.

بعد از پرستاری مادر حالا پدر در بستر افتاده.خوب می دانم که کارت را بلدی.روزی باید هشتاد و چهار زن و بچه را پرستار باشی بی تابی نکن.

السلام علی قلب الزینب الصبور

 



ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 07 مرداد 1392 :: 03:15 :: توسط : bidelgham

درباره وبلاگ
نومیدی
بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند... قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد... عشق رازی ست که تنها به خدا باید گفت.... چه سخن ها که خدا با من تنها دارد...
نويسندگان
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران