💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

دلـــــنوشتــه های بیـــــــدل

و گریه من هنگام تولد....اغاز قصه تنهاییم بود...

بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند... قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد... عشق رازی ست که تنها به خدا باید گفت.... چه سخن ها که خدا با من تنها دارد...

Bidel ,




دلتــــــــنگی

زهرا جان...!

مادرجان...

بیا...

بیا و دست نوازش مادرانه ات را بر سرم بکش

دارو ندارم از این دنیا یک قلب شکسته است

با تنی زار و نحیف.........

فکری پریشان...

چشمانی همیشه خیس....

شده ام مرده ای که راه می رود...

گلایه ای از دنیا ندارم...

هرچند به زمین کوبیدن مرا می خواهد

اما مادری چون تودارم...

و دلی تنگ برای تو...

که از هرجا که گرفت....

همانند بچه ای نازک دل شکایتش را

برای تو می آورم.

و چه خوب شنونده ای هستی

برای حرف هایی که برای همه تکراری بود و هست

هنوز هم آن چادر خاکی پناه ما دلشکسته هاست.

ای مادر خوبیها دریاب که جز تو همدمی ندارم.

_________________

دلتنگم و دیدار تو درمان من است

 



نوشته شده توسط bidelgham در شنبه 26 مرداد 1392

ارسال نظر(0)

درد دل امیرالمومنـــــــین با حضرت زهـــــــــرا

چه شبی است امشب خدایا!

این بنده تو هیچ گاه انقدر بیتاب نبوده است!

این دل و دست و پا هیچ گاه انقدر نلرزیده است...

این اشک انقدر مدام نباریده است...

چه کند علی........

با این همه تنهایی!!!

ای خدا.........

در سوگ پیام آور تو که سخت ترین مصیبت عالم بود

دلخوش به فاطمه بودم....

می گفتم گلی از این گلستان در این گلخانه هنوز

به یادگار مانده است.

اما اکنون چه بگویم...

این همه تنهایی را کجا ببرم...

این همه اندوه را با که قسمت کنم؟؟؟؟

فاطمه در این دنیا برای من حقیقت کوثر بود...

او با وجود تشنگی، گرسنگی،خستگی، جراحت، 

کسالت و خستگی به راستی معنا نداشت...

تکنون با رفتن او من خستگی های گذشته ام را

نیز بر دوش خود احساس می کنم.

چگونه من بدن نازنین این عزیز را شستشو کنم.

اگر تغسیل فاطمه به اشک چشم مجاز بود، 

آب را بر بدن او حرام می کردم.

حیف است این جسم آسمانی در خاک...

حیف است این پیکر ثریائی در ثری...

حیف است این وجود عرشی در فرش...

اما چه کنم این سنت دست و پاگیر زمین است.

و از تبعات زندگی خاکی....

ادامه دارد...........

_____________________________

 

 

اجرک الله یا امیرالمومنین

 

 



نوشته شده توسط bidelgham در شنبه 26 مرداد 1392

ارسال نظر(0)

حدیث نــــــــــور

از جابربن عبدالله انصاری صحابی پیغمبر (ص) منقول است که:

مردی از اعراب مهاجر که فردی فقیر و مستمند بود

پس از نماز عصر از رسول خدا (ص) طلب مساعدت و کمک نمود.

آن حضرت فرمود که من چیزی ندارم. سپس او را به خانه فاطمه(س)

که در کنار مسجد و در نزدیکی خانه رسول اکرم(ص) قرار داشت راهنمایی نمود.

ان شخص به همراه بلال به خدر خانه حضرت فاطمه(س) رفتند و بر اهل بیت

رسول خدا سلام کرد و عرض حال نمود. حضرت زهرا با این که سه روز بود خود

و همسر و پدرش در نهایت گرسنگی به سر می بردند، چون از حال فقیر آگاه شد 

گردنبندی را که فرزند حمزه دختر عموی آنحضرت به ایشان هدیه داده بود و در نزد 

آن بزرگوار یادگار ارزشمندی به حساب می آمد از گردن باز نمود و به اعرابی 

فرمود:این را بگیر و بفروش؛ امید است خداوند بهتر از آن را نصیب تو فرماید.

اعرابی گردنبند را گرفت و نزد رسول خدا بازگشت و شرح حال را گفت.

پیامبر از شنیدن ماجرا متأثر گشت و اشک از چشمان مبارکش فروریخت.

و به حال اعرابی دعا فرمود.عمار یاسر از جای برخاست و اجازه گرفت

و در برابر اعطای غذا، لباس، مرکب و هزینه سفر اعرابی آن گردنبند را

از او خریداری نمود. پیامبر از اعرابی پرسید: آیا راضی شدی و او در مقابل

اظهار شرمندگی و تشکر کرد. عمار گردنبند را گرفت و در پارچه یمانی پیچید

آنرا معطر کرده به همراه غلامش به پیامبر هدیه داد. غلام به نزد پیامبر آمد

و جریان را باز گفت.حضرت رسول غلام و گردنبند را به فاطمه(س) بخشید

غلام به خانه صدیقه اطهر آمد. زهرا سلام الله علیها گردنبند را گرفت و 

غلام را در راه خدا آزاد نمود. گویند غلام در این هنگام تبسم نمود.

هنگای که علت را جویا شدند گفت: چه گردنبند با برکتی بود

گرسنه ای را سیر کرد، برهنه ای را پوشانید،پیاده ای را صاحب مرکب، 

فقیری را بی نیاز و غلامی را آزاد کرد و سرانجام به نزد صاحب خویش بازگشت.

 

 

___________________

صلّی الله علیکِ ایّتها الصّدیقةُ الطّاهره

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط bidelgham در جمعه 25 مرداد 1392

ارسال نظر(1)

درد و دل

آری اگر تو نبــــــــودی...

آهنگ کاروان هستــــی به گوش نمی رسید...

و قافـــــــله وجود به راه نمی افتاد!

اگر تو نبودی بهار سبز نمی شد.....

تابستان نمی رســـــــید...

پائیز زرد و زمستان پیر نمی گشت.

و اگر تو نمی آمدی ...!

غنچه های نشکفته داغ پژمردگی می دیدند....

و پرندگان نغمه شادی نمی سرودند.

دخترکان معصوم در بهار مظلومانه می مردند و 

در سردی آغوش خاک می آرمیدند.

خاک وجود ما با شبنم عشق تو گل شد....

و درخــت آفرینش به شوق تو گل کرد.

آمدی تا هستی یتیـــــــــــم نماند...

تا دست نوازش مادری مهربان را بر سرش احساس کند.

آمدی تا دردهای نهفته دل خویش را با تو بگوییم

واز ستم این چرخ جفاکار نزد تو شکوه کنیم

مگر طفل را جز آغوش مــــــادر پناهی هست؟

این چادر خاکیست که همیشه بی نوایان را پناه بوده

و آن دست ضرب دیده که ما را از گرداب های مهیب بیرون کشیده است.

 

 

________________________

السلام علیک یا قرة عین المصطفی

 



نوشته شده توسط bidelgham در چهارشنبه 23 مرداد 1392

ارسال نظر(18)

فشـــــــــــــار

واقعا روزا و شبای سختی رو دارم میگذرونم....

گیجی سردرد مداوم و نا امیدی...

ناامیدی ازینکه تصوراتم داره برعکس میشه...

نقشه هام بهم میریزه...

اگر تا الان خوشحال بودم که حرفام قانع کننده بود...

الان باید بپذیرم که مزخرف که بودن که هیچ...

حوصله سر می بردم و همش توهمات و دلخوشی های

خودم بودم.

نه اشتها دارم نه خواب نه حوصله خودمو....

این دنیا شده مثل قفس...

بدجور باهام درافتاده...

انگار هیچوقت نمی تونم باهاش کنار بیام.

انگار هیچکس نمی تونه تحملم کنه.

خیلی تلاش کردم عوضش کنم.

باور کنید همه تلاشمو کردم...

اما انگار فقط ازین دنیا داغ نصیب دل منه...

تنهایی این نیس که دور و برت خالی باشه

اینه که باشن همه حرفت رو کسی نفهمه

با هیشکی نتونی درد دل کنی...

اگرم حرف بزنی یا گوش ندن یا بگن

همه حرفات چرته.

واقعا هرچی که من میخوام مزخرفه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه کم کم داره باورم میشه.

یا حضرت زهرا شما خودت می دونی من از این دنیا و 

آدماش دل بریدم.

خوب میدونی که باورت دارم و جز تو کسی رو ندارم.

هنوز هم منتظرم.....

 

 

________________________

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

_____________

به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم

همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگویی

_____________

چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی

چه شود که کام جوید ز لب تو کام جویی

 

 



نوشته شده توسط bidelgham در یکشنبه 20 مرداد 1392

ارسال نظر(1)

فاطــــــمه مقــــــــــدس

واژه مقدس و پر ارج "فاطمه" نخستین نام بلند آوازه

دخت پیامبر گرامی ماست.

حضرت امام جعفر صادق در این باره می فرمایند:

فاطمـــــه در پسشگاه خدا نام های بلند و برگزیده ای دارد

و از جمله انها فاطمه است.

پرسیدند فاطمه یعنی چه؟

فرمود: منظور این است که او از هر بدی،

شرارت و تاریکی جدا و دور است؛

و ذره  ای سیاهی و ظلمت در قاموس زندگی او راه ندارد.

واژه مقدس زهرا از دیگر نام های آن حضرت می باشد.

امام صادق در جواب این سوال که چرا ان حضرت زهرا 

نامیده شد، فرمود:

زیرا هنگامی که در محراب عبادتش می ایستاد،

نور وجودش آسمان ها را نورانی و روشن می ساخت

چنان که ستارگان زمین را روشن می سازد.

 

 

__________________________

تا که پرسیدم ز منطق عشق چیست

در جوابم این چنین گفت و گریست

لیلی و مجنون همه افسانه اند

عشق تفسیری ز زهرا و علیست

 

 



نوشته شده توسط bidelgham در یکشنبه 20 مرداد 1392

ارسال نظر(2)

سینـــــــــــــــــه سوخــــــــته

سلام آقا!

باز هم دل گرفتنه، خب دل کارش گرفتنه...

باز هم حرفایی که فقط تو میشنوی........

رو برنگردانی رویمان نشود درد دل کنیم.......

وقتی همه امید تویی، غم تویی، عشق تویی

پس به که بگویم این همه اتش را...

گرفته ها...............بدجور...

 

 

___________________________________

سحر جمعه شده حال پریشان دارم

سینه ای سوخته از آتش هجران دارم

ذکر این الحسن و این حسین ها تاکی؟

از غم دوری تو ناله فراوان دارم

بوی پیراهنتان هم به مشامم نرسید

همه شب تا به سحر چشم به کنعان دارم

چقدر حوصله آقا به خدا پیر شدم

در سرم موی سپید و تن لرزان دارم

بی جهت نیست ندیدم رخ زیبای تو را

چون که در دل هوس و لذت و عصیان دارم

با همه تیرگی باطن و امواج گناه

نکشم دست ز دامان تو تا جان دارم

همه ی چشم امیدم به عنایات شماست

با همه لکه عصیان که به دامان دارم

در دلم ارزوی دیدن یک لحظه تو را 

در کنار حرم شاه خراسان دارم

روز و شب من زغم کرب وبلا گریانم

در دلم ماتم سالار شهیدان دارم



نوشته شده توسط bidelgham در شنبه 19 مرداد 1392

ارسال نظر(0)

صلوات بر فاطمه

حضرت زهرا(س) می فرمایند:

"بر رسول خدا وارد شدم آن حضرت به من

فرمود: ای فاطمه هر که بر تو صلوات فرستد،

خداوند او را بیامرزد و به من در هر جای

بهشت باشم ملحق گرداند"[1].

___________________________

[1].بهجه. ج 1.ص 287

 

 

رب صل علی فاطمة و ابیها و بعلها

و بنیها و سر المستودع فیها



نوشته شده توسط bidelgham در جمعه 18 مرداد 1392

ارسال نظر(1)

وداع..........

الان صبح روزه عیده.....

الان از نماز برگشتیم....

با یه حالت عجیب....

مردم خوشحال از رسیدن عید بهم تبریک میگن...

اما دلتنگی رمضان....

سحر، افطار، شب های قدر. باید وداع کنیم.

رمضان چقدر مبارک بودی

باتو مسجدهامون چراغش روشن شد...

یتیم و فقیر از تو بی بهره نموندن...

ای ماهی که طراط مستقیم با تو هموار تر بود

حالا که رفتی نزد خدا شفاعت کن برامون...

خیری نصیبم بشه که بازم شب های قدرو درک کنم.

بازم سحرهارو ببینم.....و روشنای افطار......

حالا که سفرت رو جمع کردی و رفتی، دلتنگمون کردی...!

گفتم وداع ناخدآگاه یاد یه وداع افتادم

یه وداع آتشین،سخت و جگرسوز....

یادمه که واسمون میخوندن....

آمد مقابل خیمه ها با تن خسته و زار و نحیف

یا زینب یا ام کلثوم یا سکینه یا رباب علیکن منی السلام.....

یعنی عزیزان من وقت خداحافظی رسیده بیاید آقاتون رو ببینید

و آه زینب زینب زینب چه بر تو گذشت و چه آتشی بر جگرت افتاد

امان از ان دل پر درد امان از آن لحظه استیصال....

 

 

عشق تو هست آتش و نیزار زینب است



نوشته شده توسط bidelgham در جمعه 18 مرداد 1392

ارسال نظر(0)

عید 2

سلام به همه..............

خب امشب رو هممون قطعا میدونیم که شب عیده.

از قدیما یه بیت شعر هست که تو روزای عید فطر می خونن:

عید رمضان امد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

قبلا فکر می کردم ای بابا کیه که واسش حیف باشه.

همه خوشحالن که ماه رمضون تموم شده

کیه که حسرت بخوره...

اما اینو جدی بگم خودم الان شدیدا حسرت میخورم

ای خدا مهمانی تموم شد

و مهمونی تو عجیب بود.............خیلی عجیب

انگار هیچ وقت انقدر راحت نبودم

وبعد از این راحتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

به قول یکی......نچچچچچچچ

 

 

و شروع دلتنگی من..............

رب ارزقنا حلاوة لیلة القدربحق الزهرا



نوشته شده توسط bidelgham در پنج‌شنبه 17 مرداد 1392

ارسال نظر(2)

مطالب پیشین


Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 13139